خاطرات یک مهاجر گمنام

متن مرتبط با « به علت عفونت» در سایت خاطرات یک مهاجر گمنام نوشته شده است

یک پسر قانونمدار

  • نیلوبلاگ

    دانشگاه را در یک رشته مهندسی به سرعت برق و باد تموم کردم و با عشق حقیقی خودم آشنا شدم و با کشمکش های بسیار با هم ازدواج کردیم.خانواده ها با این ازذواج مخالف بودند.بخصوص خانواده من با دلایل واهی.که گذر 14 سال زندگی خوشبخت و شاد مشترک نشان داد که کاملا اشتباه می کردند.واقعا خون به جگرمان کردند.هنوز که هنوزه تلخیش زیر زبانمه. این در حالی بود که هنوز سربازی نرفته بودم.یک ماه بعد از عقد رفتم سربازی و هنوز یکسال از سربازیم مانده بود که زندگی مشترکمان را زیر یک سقف شروع کردیم. دوران نکبت سربازی برای جو...

    ادامه مطلب
  • یک پسر مجرم از نوع بین المللی!

  • نیلوبلاگ

    قبل از ادامه ماجرا باید توضیح بدم xa0روند کار به چه صورت است. ما باید برای گرفتن پاسپورت کانادایی جعلیمون به تایلند می رفتیم.بعد از اون باید با پاسپورت ایرانی خودمون برای کشوری که از ایرانی ها ویزا نمی خواهد بلیط هواپیما می خریدیم.مثلاً برای مالزی ، سری لانکا ، نپال ، ترکیه و غیره اما موقع خروج از تایلند باید پاسپورت ایرانیمون را نشون میدادیم.چون مهر ورود به تایلند توی پاسپورت ایرانیمون بودولی موقع ورود به کشورهایی هم که اسم بردم پاسپورت کانادایی مون را نشون بدیم و مهر ورود به اون کشور در آن درج...

    ادامه مطلب
  • سریلانکا ، فرشته ای زیبا که روحم را درید

  • نیلوبلاگ

    ینجا اولین جایی بود که رسماً پاسپورت های جعلی را xa0ارائه می دادیم.دل تو دلم نبود.تو صف ایستاده بودم که یک مامور یونیفرم پوش فرودگاه مستقیم به سمت ما آمد و مرا صدا زد.دلم هوری ریخت! آخه چطور لو رفتیم؟ ما که هنوز پاسپورت را نشان ندادیم.مامور اشاره کرد که دنبالش برویم.چند قدم بعد ما را به یک باجه که کسی درصف آن نایستاده بود هدایت کرد و گفت چون شما بچه دارید در اولویت هستید.دیدم روی باجه نوشته "اولویت با پیرها و بچه ها".احساس خوبی بهم دست داد. (این جا را یادتون باشه در نوشته های آینده ام یکجا به ای...

    ادامه مطلب
  • تاخیر در به روز رسانی وب لاگ

  • نیلوبلاگ

    مدت زیادی است که دست و دلم به نوشتن نمیرهچون هنوز در گیر رفتنم و همچنان نا موفقمی ترسم جزئیات خاطراتم کمرنگ بشن و از خاطرم برنولی مشغولیات ذهنیم بقدری زیاده که نمی تونم روی نوشتن تمرکز کنمخیلی کارها انجام دادم ولی همه به شکست منجر شدامیدوارم بتونم زودتر بنویسمبه وضوح افسرده شدم.شدیدافسار زندگیم از دستم در رفتهخیلی وقته بیکارم و درآمدی ندارمکف گیرم به ته دیگ خوردهولی تنفری که از این مملکت دارم هنوز موتور محرکم برای رفتنهادامه میدم تا از این زندان و لجنزار آزاد بشم . . . خرم آنروز کز این منزل ویرا...

    ادامه مطلب