فردا صبح از خواب که بیدار شدیم متوجه شدیم که چه منظره قشنگی از پنجره ویلای ما دیده میشه.یاد مطلبی افتادم که در یک وبلاگ خاطرات از سفر سریلانکا خوانده بودم.آنجا در انتهای سفر نوشته بود "تکه ای از روحم را در سریلانکا جا گذاشتم" . واقعاٌ طبیعت اینجا بینظیره.مشابه نداره.
در یک محیط زیبا صبحانه را برامون سرو کردند و بعد برای گشت و گذار راه افتادیم.گوشه گوشه "کندی" را گشتیم.به یک چیز جالب برخوردیم.در سریلانکا شما تعداد زیادی گاو بی صاحب مشاهده می کنید.مثلا ما در تهران در سطح شهر گربه زیاد داریم.اینجا گاو زیاد است.بودایی ها که گوشت قرمز نمی خورند.در نتیجه گاوها آزادانه رشد و نمو می کنند.انقدر هم اینجا سر سبز است که می توانند هر جایی خودشان را سیر کنند.راهنمایمان توضیح داد جایگاه گاو در بین ما مثل مادر می ماند و احترام خاصی دارد.وسط شهر یک دریاچه بسیار بزرگ بود.کمی دور آن قدم زدیم.کمی هم به مغازه ها سرک کشیدیم.هر جا میرفتیم یک فروشنده جلو می آمد و بالای سر کالسکه "آرین" می ایستاد و او را سرگرم می کرد تا ما راحت فروشگاه را بگردیم.همیشه لبخند داشتند و لبخندشان مصنوعی و از سر اجبار نبود.حتی اگر بعد از کلی زیر رو کردن اجناس چیزی از آن فروشگاه نمی خریدی با همان گرمی بدقه ات می کردند.کمی بعد راهنما ما را برد تا چند کارگاه صنایع دستی نشانمان دهد.اولی چاپ روی ابریشم بود و بعد به کارگاه نجاری رفتیم.یکسری ماسکهای چوبی سنتی داشتند که اعتقاد داشتند هر کدام قدرت خاصی دارد.مثلا یکیشون را اگر در خانه به دیوار آویزان کنی از گزند دزد در امانی.دیگری بلا و مریضی را دور می کند و از این دست چیزها.بعضی از ماسک ها چهره های ترسناک و وحشتناکی داشتند.غیر از آن مجسمه های چوبی فوق العاده ای داشتند.جای دیگری که رفتیم کنار یک رودخانه بسیار عریض بود که روی آن یک پل معلق بود.ظاهراٌ سالها پیش فیلم "پسر جنگل" را اینجا بازی کرده بودند و یکی از بومی ها نقش پسر جنگل را بازی کرده بود که در یک صحنه از روی پل تو آب شیرجه رفته بود.ار تفاعی در حدود 40 یا 50 متر.شاید هم بیشتر.ارتفاع بقدری بود که ما از نگاه کردن به زیر پا وحشت داشتیم.این بومی که حالا کمی هم مسن و فربه شده بود هنوز از این کار درآمد کسب می کرد. گیر داده بود که 1000 روپیه به من بدهید تا براتون بپرم تو آب.قبول نکردم.گفت 800 تا ، 700 تا و هی چونه میزد.گفتم آقا جان بیخیال ما پول بده نیستیم و خلاصه از آنجا هم رفتیم.
راهنما ما را برد به قبرستان نظامی هایی غیر سریلانکایی که در زمان مستعمره بودن این کشور در یک جنگ کشته شده بودند.ما چون گفته بودیم کانادایی هستیم فکر میکرد برای ما جالب است که گورستان را ببینیم که در آن انگلیسی و آمریکایی و کانادایی در آن دفن هستند.البته قبرستان بسیار زیبا ، شیک و مرتبی بود.سنگ قبرها زیبا بودند و محوطه بسیار سر سبز و گلکاری شده بود.خلاصه زمان ناهار رسید و رفتیم همان رستوران دیشبی و از بخش بوفه رستوران دلی از عذا درآوردیم.کم کم موقع رفتن شد.واقعاٌ احساس کردم دلم برای "کندی" تنگ خواهد شد.در بین راه فقط یک کارخانه چای ایستادیم و بعد از یک تور کوچک در کارخانه یک بسته چای سیلان خریدیم و به سمت "کلمبو" ادامه مسیر دادیم.وقتی رسیدیم هوا تاریک بود.راهنما برای برداشتن چمدانهای اضافه مون که در دفتر آژانس گذاشته بودیم با مدیرش تماس گرفت.بهش گفتند چمدانها را به ویلایی که متعلق به شرکت بود انتقال داده اند.بعد از یک ربع رانندگی به آنجا رسیدیم.درب حیاط ویلا باز بود ولی درب ساختمان بسته بود.گفت یک نفر تا نیم ساعت دیگر کلید را بهمان می رساند.نیم ساعت گذشت و خبری نشد.راهنما تماس گرفت و باز گفت باید صبر کنیم.خلاصه اینکه هی ما زنگ میزدیم و اون ما را میپیچوند.اعصابم خرد شده بود.این اتفاقات و این دروغگویی ها را در ایرانی ها زیاد دیده بودم اما از اینها انتظار نداشتم. مثلاٌ یارو می گفت سر خیابونم و دارم میام.یک ساعت می گذشت و خبری ازش نمی شد. همینجوری نزدیک به سه ساعت گذشت تا کلید را به ما رساندند.به سرعت چمدانها را برداشتیم.لباس عوض کردیم.من خیلی سریع صورتم را اصلاح کردم و به فرودگاه رفتیم.البته ساعت یک نیمه شب پرواز داشتیم.در فرودگاه خیلی استرس داشتم.به "کتی" گفتم بیا امضاء یی که در پاسپورتمون درج شده را تمرین کنیم.می ترسم ازمون بخواهند امضاء کنیم و نتوانیم.رفتیم یک گوشه ای چندتا کاغذ برداشتیم.بعد من ترسیدم گفتم نکنه تو دوربین های امنیتی ما را ببینند و مشکوک بشن.به "کتی" گفتم بریم داخل دستشویی و امضاء ها را تمرین کنیم."کتی" قبول نکرد و گفت بلدم.گفتم امضاء کن.وقتی نتونست امضاء را خوب در بیاره شاکی شدم و باهاش جر و بحث کردم.رسماٌ استرس بهم غالب شده بود.ضربان قلبم بالا رفته بود .با یک کاغذ و خودکار و پاسپورتم رفتم دستشویی و چندبار امضاء را تمرین کردم ولی موفق نشدم.عصبی بودم و بیخیالش شدم.وقتی برگشتم "کتی" دستم را گرفت ، بهم لبخند زد و گفت نگران نباش درست میشه.آروم شدم و از اینکه باهاش جر و بحث کردم از خودم خجالت کشیدم.رفتیم کارت پرواز گرفتیم و بعد به سمت صف "امیگریشن" رفتیم.یادم نیست اول "کتی" و "آرین" رفتند یا من رفتم.مامور پاسپورتم را گرفت و به چهره ام خیره شد.بعد شروع کرد تو کامپیوترش تایپ کردن.بعد برگه اول پاسپورت را در دستگاهی مشابه دستگاه "پوز" کشید.بوق زد.ترسیدم.دوباره کشید دوباره بوق ممتد زد.باز هم کشید و باز هم بوق زد.پیش خودم گفتم حتماٌ دستگاه تقلبی بودن پاسپورت را تشخیص داده.مامور با چهره ای سرد و بی روح نگاهم کرد و پاسپورتم را به دستم داد و به نفر بعد اشاره کرد.باورم نمیشد.کار تمام شد.از خوشحالی داشتم بال در می آوردم.با "کتی" کلی ذوق کردیم.یک نمازخانه کوچک گوشه سالن فرودگاه بود.به "کتی" گفتم من میروم هم نماز مغرب و عشام را بخونم و هم دورکعت نماز شکر. تو دلم همش خدا را شکر میکردم.نمازم را خواندم و با "کتی" با خیال آسوده به تماشای فروشگاه های فرودگاه مشغول شدیم.زمان زیاد داشتیم.رفتیم و گیت خروجمون را پیدا کردیم.از طریق اینترنت فرودگاه به اسکایپ "امین" زنگ زدم و گفتم.بعد به "کتی" گفتم بیا با باقیمانده پول اینجا بریم چیزی بخوریم.یک همبرگر سفارش دادیم .تمام پول سریلانکاییمون را خرج کردیم.چون مطمئن بودیم دیگه به "روپیه" احتیاج پیدا نمی کنیم. باقیمانده پول را هم "کتی" برد داد به خانمی که دستشویی فرودگاه را نظافت میکرد."کتی" گفت خیلی خوشحال شد.مرتب تعظیم میکرد و چیزی می گفت.دیگه نزدیک ساعت پروازمون بود.فکر کنم نیم ساعت یا چهل دقیقه مانده بود.به گیت مربوطه مراجعه کردیم.من جلوتر بودم.بعد از اینکه از گیت رد شدیم یک نفر ایستاده بود و بلیطمون را خواست.همه مدارک دست من بود.سه تا کارت پرواز را بهش دادم.بعد پاسپورت را خواست.کمی تعجب کردم.چون معمولاٌ در این مرحله یک قطعه از کارت پرواز را جدا می کنند و به هواپیما راهنماییمون می کنند و پاسپورت را چک نمی کنند.با این حال خیلی خونسرد پاسپورت ها را ارائه دادم.کمی بررسی شون کرد.بعد بازش کرد.و جایی که صفحات به جلد دوخته می شود را با دقت نگاه کرد.بعد کمی جلدش را تو دستش خم و راست کرد.کم کم داشتم نگران می شدم ولی خونسرد ایستادم و هیچ نگفتم.مامور گفت کارت شناسایی دیگری دارید. گواهینامه رانندگی ، ویزا کارت ، مستر کارت؟ کتی شتاب زده گفت ما ویزا کارت نداریم. من گفتم ما ویزا کارت و گواهینامه رانندگیومن را دنبالمون نیاوردیم.گفت این پاسپورت ها را از کجا گرفتید؟ گفتم از اداره مهاجرت تورنتو. گفت پاسپورت دیگری هم دارید. گفتم بله.پاسپورت زادگاهم را دارم. گفت بده و من هم اطاعت کردم. بعد به زبان سریلانکایی به همکارانش چیزهایی گفت. یک دستگاه آوردند شبیه موس کامپیوتر بود. مرتب روی صفحات پاسپورت حرکتش میداد.یک ذره بین با نور آبی هم داشت که بخشهایی از صفحه را درخشان میکرد.با دقت صفحه به صفحه پاسپورت را وارسی کردند. قلبم تند تند میزد.سرم داغ شده بود.به "کتی" به فارسی گفتم هیچ چیز نگو. بعد از چند دقیقه مامور آمد و گفت چرا با پاسپورت "فورج" سفر می کنید.معنی "فورج" را نمی دانستم ، جایی تو صنعت شنیده بودم.برای قطعات آهنگری شده به کار می رود ولی در اینجا نمی دانستم یعنی چی؟ از آنجایی که داشتیم نقش کسانی که چند سال در کانادا زندگی کرده اند و بعد پاسپورت گرفته اند را بازی می کردیم نمی توانستم بگم نفهمیدم یا معنی آن را بپرسم.گفتم مشکل چیه؟ او دوباره تکرار کرد پاسپورتهای شما "فورج" است. وای لعنتی این "فورج" کوفتی یعنی چی؟ یکی دیگر از همکارانش به ما ملحق شد و گفت این پاسپورت های "فیک" را از کجا گرفتید."فیک" را می دانستم و این لغت مثل پتک تو سرم کوبید. هاشا کردم.حق به جانب گفتم پاسپورت های ما اصل است و شما اشتباه می کنید و ما می خواهیم همین الان سوار هواپیما شویم. مامور گفت شما به هیچ عنوان به این پرواز نمی رسید و ما را به بخشی هدایت کرد که چند صندلی در آنجا بود. من با پرویی تهدید کردم که اگر من پروازم را از دست بدهم ازتون شکایت می کنم ولی ظاهراٌ جعلی بودن پاسپورتها واضحتر از آن بود که بشه با بلوف زدن آنها را مردد کرد. اینجا بود که به "کتی" گفتم ظاهرت را حفظ کن و خودت را نباز ولی همه چیز تموم شد. وقتی داشتم این جمله را می گفتم احساس کردم چیزی در درونم خرد شد و شکست.وا رفتم.
بقیه ماجرا را در پست بعد تعریف می کنم.
نوشتن این پست خیلی برام سخت بود.و خیلی ازم انرژی گرفت.چیزهایی درونم زنده شد که یکسال تلاش کرده بودم زیر خاک مخفیشون کنم.
خاطرات یک مهاجر گمنام...ما را در سایت خاطرات یک مهاجر گمنام دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 34