ما باید برای گرفتن پاسپورت کانادایی جعلیمون به تایلند می رفتیم.بعد از اون باید با پاسپورت ایرانی خودمون برای کشوری که از ایرانی ها ویزا نمی خواهد بلیط هواپیما می خریدیم.مثلاً برای مالزی ، سری لانکا ، نپال ، ترکیه و غیره اما موقع خروج از تایلند باید پاسپورت ایرانیمون را نشون میدادیم.چون مهر ورود به تایلند توی پاسپورت ایرانیمون بودولی موقع ورود به کشورهایی هم که اسم بردم پاسپورت کانادایی مون را نشون بدیم و مهر ورود به اون کشور در آن درج شود.چند روز را در آن کشور سپری کنیم.سپس یک بلیط برای کانادا تهیه کنیم و با پاسپورت کاناداییمون از کشور خارج شویم و وقتی به فرودگاه پیرسون تورنتو رسیدیم اعلام پناهندگی کنیم.
خب ، برگردیم به ادامه ماجرا
یک تور تایلند گرفتم.یکی از قوانین مورفی که همیشه برای من اتفاق می افته این مورده:من اصلاٌ قصد تفریح نداشتم و دلم می خواست فقط سریعتر کار را انجام دهم.وقتی برای تهیه بلیط و تور اقدام کردم می گفتند الان "های سیزن" است و بلیط ها و هتل ها گران شده اند . اگر هفته قبل می رفتید ارزانتر بود! برای من که داشتم با قطره چکان هزینه می کردم هر تغییر پیش بینی نشده ای فاجعه ساز بود. به هر حال با ارزانترین هواپیمایی ، یعنی هواپیمایی "تابان" پرواز گرفتم که ایکاش دستم می شکست و اینکار را نمی کردم. سر جای خودش توضیح میدم.
یکی از مواردی که مدتها فکرمان را به خودش مشغول کرده بود گفتن یا نگفتن مسئله رفتنمان بود. اینجا باید یک "فلش بک" به گذشته بزنم.قبلاً در محل کارم به همکارانم گفته بودم که پرونده مهاجرت به کانادا دارم.در واقع شریک سابقم سالها کانادا زندگی کرده بود و بالطبع سوالهایی داشتم که ازش بپرسم و به او گفتم و بقیه هم کم کم از حرفهای ما مطلع شدند. برایم مهم هم نبود که بدانند یا ندانند. از قضای روزگار یکی از فامیلهای دور "کتی" را استخدام کردیم.اسمش را میذارم "اسد" اسم همسرش هم میذارم "هدیه" . با "اسد" صحبت کردم که این مسئله مهاجرتمان به کانادا را به هیچ کس نگفتیم.چون پروسه طولانیه و همه مدام می پرسند چی شد و چی نشد و شاید پدر و مادرها که دوست ندارند از بچه هاشون جدا بشن سعی کنند به مرور منصرفمان کنند.کلاٌ من و "کتی" عادت نداریم حرف پیش بزنیم.در نتیجه لطفاٌ تو فامیل چیزی نگو.او هم گفت باشه و قضیه تموم شد.یکی دو سال بعد ما با خانواده "کتی" رفته بودیم شمال ، از اتفاق "اسد" و "هدیه" و پدر و مادر "اسد" هم آمده بودند شمال .البته شهر دیگری از مازندران ولی خب میدونید شهرهای شمال به هم نزدیکند. قرار گذاشتیم همدیگر را دیدیم یه ناهار با هم خوردیم و بعد از ناهار دعوت کردیم آمدند ویلای ما. منظورم ویلای باجناقم"فردین" است. بعدازظهر بود.مردها جلوی تلویزیون ولو شده بودیم.دو نفر تخته بازی می کردند.بقیه تلویزیون می دیدند و خانم ها هم طبقه بالا جمع بودند.خلاصه عصر که شد همه خداحافظی کردند و رفتند."کتی" من را یک گوشه ای کشید و گفت "هدیه" تو جمع از من پرسید: قضیه رفتنتون به کانادا چی شد؟ همه تعجب کردند و مجبور شدم ماجرا را توضیح بدم. اینجوری شد که قضیه رفتن ما تو خانواده لو رفت.
خب برگردیم به قبل از این "فلش بک" کوتاه. موضوع این بود که آیا بگیم داریم میریم یا نگیم.ته قلبمون دوست داشتیم به هیچ کس هیچی نگیم و بریم.چون رفتنمون با ریسک همراه بود و ممکن بود هر اتفاقی بیافته. از طرفی قطعاٌ نمی تونستیم راستش را بگیم.تصمیم گرفتیم بگیم که من یک "پیشنهاد کار" از یک شرکت کانادایی دارم. مدارکم را ارسال کردم و مرحله اول گزینش را قبول شدم.حالا باید برای مصاحبه به تایلند برم که این شرکت در آنجا یک پروژه فعال دارد و می تواند مرا در آنجا مصاحبه کند.اگر پذیرفته شدم در همان تایلند به سفارت کانادا می روم و درخواست ویزای کار می دهم و همگی از آنجا به کانادا میرویم.تولد یکسالگی "آرین" بود. بعد از جشن تولد ، وقتی همه جمع بودند تصمیمان را به همه گفتیم.
یک اتفاق که در حاشیه داستان اصلی است بر میگرده به رابطه من و پدرم.قضیه مربوط به بعد از تولد "آرین" و بعد از عمل کلیه "کتی" بود.دلخوری های زیادی از پدرم و خانواده پدرم داشتم.علیرغم اینکه ادعا می کردند چقدر "آرین" را دوست دارند اما توجهی به ما نداشتند. با اینکه می دانستند من بیکارم و شرایط سختی دارم اما یکبار نشد یک قوطی شیر خشک 15000 تومانی دستش بگیره بیاد خانه ما بگه این را برای "آرین" خریدم که یک وقت بچه گرسنه نمونه. حتی زمان عمل کلیه "کتی" پدرم برای ملاقاتش نیامد.این دلخوری ها باعث شده بود که ما با هم رفت و آمد نداشته باشیم.یک شب به اصرار عموم رفتیم خانه پدرم تا حرفهامون را با هم بزنیم.ما از دلخوریهامون گفتیم و اونها هم جواب ما را دادند.بحث بالا گرفت و به داد و بیداد رسید و پدرم عصبانی شد و به سمت "کتی" حمله ور شد.من هم برای دفاع از "کتی" به سمتش رفتم و محکم بغلش کردم و به دیوار چسباندمش و به "کتی" گفتم برو برو برو. پدرم هم در تلاش برای اینکه خودش را از دست من آزاد کند تقلا می کرد و تو صورتم چنگ کشید و مرا زخمی کرد. خلاصه آن شب از آن خانه بیرون زدیم و دیگر هیچوقت پایم را به آن خانه نذاشتم.تقریباً شش ماه از این ماجرا می گذشت و موقع رفتن ما شده بود. "دو روز قبل از رفتن "آرین" را بردم دم خانه شان. به مادرم زنگ زدم. گفتم بیاد دم در و "آرین" را ببرد.ما یک ساعت دیگر می آییم و می بریمش. موقع تحویل گرفتن "آرین" بهش گفتم که ما داریم برای همیشه میریم.همان شب یعنی شب قبل از سفرمان به من زنگ زد و گفت بیام دم در خانه. وقتی آمدم پایین دیدم پدرم هم هست.به من گفت : با تو حرف دارم.گفتم : من حرفی ندارم و به سمت در خانه برگشتم که برم. شروع کرد به نفرین کردن.خیلی دلم شکست.پیش خودم گفتم تو چه آدمی هستی؟ممکنه دیگه هیچ وقت پسرت را ، پاره تنت را،کسی که از پوست و گوشت و استخون خودته دیگه نبینی.بجای اینکه دعای خیرت را بدرقه راهش کنی ، نفرینش می کنی.صبر نکردم که به حرفهاش گوش کنم و برگشتم تو خانه.
کم کم زمان پروازمان نزدیک می شد.همه چیز را جمع کردیم.اوایل شهریور سال 93 بود که به قصد رفتن از ایران به سمت فرودگاه خمینی حرکت کردیم.سر راه از راننده تاکسی خواستیم تا دم خانه مادر و پدر "کتی" توقف کنیم تا دوباره و برای بار آخر خداحافظی کند."کتی" مرتب اشک میریخت.تمام مسیر تا فرودگاه ساکت بودیم.به اتوبان امام علی نگاه می کردم و با خودم می گفتم بلاخره تمام شد.دیگه چشمم به این شهر نمی افته.نمی گم تو دلم قند آب می کردند و خیلی خوشحال بودم ولی ته دلم اصلاٌ غصه نداشتم.حس عجیبی بود.احساس تهی بودن می کردم.شاید هم احساس آزادی زود رس.
به اندازه یک وانت وسیله جمع کرده بودیم. تو صف کارت پرواز همه تعجب میکردند.چون معمولاٌ این وضعیت را در حال برگشتن به وطن میشه دید.چمدانهای پر و لبالب خرید و سوغاتی.برادر "کتی" تنها کسی بود که برای بدرقه ما به فرودگاه آمده بود. من پرواز ایرانی و خارجی زیاد انجام دادم ولی تاحالا نه کسی به استقبالم آمده و نکسی مرا بدرقه کرده بود.این اولین و تنها بار بود و خیلی از این بابت خوشحال بودم.موقع رفتن هم یک مقدار ارز به رسم "توراهی" به ما داد. خلاصه دقایق رفتمان نزدیک و نزدیک تر می شد. در ضمن این اولین پرواز "آرین" هم به حساب می آمد.
تا اینجا داشته باشید تا پست بعدی
خاطرات یک مهاجر گمنام...ما را در سایت خاطرات یک مهاجر گمنام دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 26