این در حالی بود که هنوز سربازی نرفته بودم.یک ماه بعد از عقد رفتم سربازی و هنوز یکسال از سربازیم مانده بود که زندگی مشترکمان را زیر یک سقف شروع کردیم.
دوران نکبت سربازی برای جوان بیکاری که از حمایت مالی و حتی معنوی خانواده برخوردار نیست و تازه تشکیل زندگی داده و به خاطر مخارج عروسی زیر بار قرض و وامه چیزی جز کابوس نبود.من بعد از ظهر ها بعد از مرخص شدن از پادگان کار می کردم. همسرم نیز فول تایم کار می کرد.کارش در زمینه الکترونیک بود.من هم بعدازظهرها در شرکتی با اتوکد نقشه کشی می کردم.درآمد همسرم از من خیلی بهتر بود.تو اون مدت مخارج زندگی را رو دوش اون بود و من حکم کمک خرج را داشتم.ولی به هر حال تمام شد. اینجا بود که به همسرم گفتم نظرت راجع به رفتن از ایران چیست؟
از اینجا باید اسمی برای همسرم انتخاب کنم تا خواننده گیج نشود . چون "همسر مهاجر گمنام" عنوانی طولانی است من یک اسم کوتاه و مختصر انتخاب می کنم.
م م م م . . .
کتی چطوره؟
خب اسم همسرم شد "کتی"
اولش براش دلایلم را توضیح دادم."کتی" دختر منطقیه.با دلایلم موافق بود گرچه چیزهایی از این مملکت که من را آزار می داد "کتی" را اونقدر آزار نمی داد که حاضر به جلای وطن بشه. ولی عمده مسئله اش دوری از خوانواده و وابستگی های عاطفیش بود. ولی در کل رضایت داد به شرطی که اول تو ایران یک خانه بخریم که اگر به هر دلیلی موفق نشدیم و برگشتیم آواره و سربار این و اون نشیم و حداقل سقفی بالا سرمون باشه.
شرطش منطقی بود و پسندیدم.
این بخش از زندگی تلاش برای خانه دار شدن است.
من از چندین سال پیش (یعنی قبل از ازدواج) حساب بانکی باز کرده بودم که هر ماه بایستی پولی به آن واریز می کردم تا بعد از پنج ، شش سال بتوانم وام مسکنی بگیرم.بعد از سه سال زندگی مشترک و مستاجری زمان دریافت آن وام مختصر رسیده بود.با تشویق "کتی" و یکی از باجناق هام که برام حکم برادر بزرگتر را در زندگی داشت به دنبال خرید خانه افتادم. من با جناق زیاد دارم.من سومی هستم.این باجناق با معرفتم دومی است.اسمش را میذارم"فردین" چون تو ذهنم "فردین" نماد مرام و معرفته... این را تا اینجا داشته باشید...
برام خیلی مهم بود که "قانونی" مهاجرت کنم.پیش خودم می گفتم تحصیلات که دارم ، تحت تعقیب هم که نیستم.پاسپورت هم که دارم.قانونی مهاجرت می کنم.اون سالها یعنی حدود سال 85 استرالیا خوب مهاجر می گرفت.با یک شرکت قرارداد بستم برای استرالیا.سه جور قرارداد داشت. یک : ویزای کار شش ماهه و قابل تمدید که گرفتنش دوماه طول میکشید، دو:ویزای OT که گرفتنش شش ماه طول میکشید و جز بندهای قرارداد اون موسسه مهاجرتی تضمین می کرد کاری متناسب با تحصیلاتت هم برات پیدا کنه و سه: ویزای اقامت دائم که دوسال طول می کشید.از اونجا که دوست داشتم سریعتر برم قرارداد را بر اساس همون ویزای اول با موسسه امور مهاجرتی بستم.رفتم پی گرفتن نمره بالا برای آیلتس. چقدر کتاب که نخوندم ، چقدر کلاس که نرفتم ، یادمه شبها ماهواره را روشن میکردم رو شبکه بی بی سی انگلیسی و میخوابیدم که موقع خواب هم گوشم با زبان انگلیسی آشنا باشه.خلاصه روز امتحان رسید.سر امتحان آیلتس با یکی آشنا شدم که گفت این ویزا در اصل اسمش work and holiday هست و مدت ساعت محدودی در هفته اجازه کار داری و در کل خوب نیست.این بود که بعد از امتحان آیلتس رفتم و قراردادم را به OT تغییر دادم. که ایکاش از همین خشت اول برای اقامت دائم اقدام کرده بودم.دو سال در برابر این ده سالی که تا الان منتظرم و کارم هنوز به نتیجه نرسیده هیچ بود. خلاصه نمره آیلتس قابل قبولی گرفتم و با دیگر مدارکم ارائه دادم.مدارکم رفت و جوابش اومد که همه چی درسته.کارهات هم انجام شده . فقط اون بند کوچیک بود که شغل متناسب با رشته تحصیلیم برام پیدا می کنند ، شغلی که پیدا کرده بودند اپراتور یک دستگاه صنعتی در یک کارخانه بود.این زمان دقیقا مصادف شده بود با خرید خانه و با تمام قرض و قوله هایی که داشتم دقیقا 4 میلیون تومن کم داشتم.پولی که بابت وکیل مهاجرتی داده بودم هم 4 میلیون تومن بود. این بند را بهانه کردم و گفتم من مهندسم و این کار در حد من نیست و قرارداد را فسخ کردم و پولم را زدم به زخم خرید خانه.
نمی دانم این را جزء اشتباهاتم بشمارم یا نه ... ولی محل دیگری برای تامین پول خانه نداشتم.
یک توضیح کوچک و مختصر بدم و آن اینکه من برای اینکه پول پیش خانه استیجاریم را بگیرم مجبور بودم خانه را تخلیه کنم و از این طرف خانه ای که خریده بودم حاضر نبود . 40 روز با اسباب و اثاثیه در خانه پدرزنم زندگی کردم . بعد اسباب کشی کردم . دو هفته منزل را مرتب کردم و بعد به خانواده خودم زنگ زدم و گفتم خانه خریدم. دریغ از یک چوب کبریت کمک مالی که از سمت خانواده خودم به من شده باشد.
این دوره از زندگی سرگرم پول درآوردن بودم.
اول به خاطر قرض و وام.ماشینی هم قسطی خریده بودم.البته کار خوبی داشتم.تو پرانتز بگم این شغل را هم "فردین" برام جور کرد.
بعد از سه سال کار کردن تو اون شرکت ، با یکی از مدیران اونجا از شرکت جدا شدیم و شریکی برای خودمان شرکت دیگری تاسیس کردیم.سرگرم زندگی بودیم و برنامه رفتن به خارج به لایه های پایینتر از نیاز ها سقوط کرده بود.البته با درنظر نگرفتن استرالیا ، اروپا که مهاجر پذیر نیست ، آمریکا هم همینطور فقط می ماند مهاجرت به کانادا از طریق فدرال که حدودا 7 سال پروسه آن طول می کشید.در نتیجه سرد و نا امید شده بودم. در این خلال به شدت با مهاجرت غیرقانونی و پناهندگی هم مخالف بودم. یادم میاد یکی از اقوام "کتی" قاچاقی رفت انگلیس و ما کلی انتقاد به این روش داشتیم.تو این خلال چند بار رفتیم خارج از ایران.دبی ، مالزی ، ترکیه ، چین و با دیدن نوع متفاوت زندگی اونها بیشتر حسرت زندگی در خارج از ایران را می خوردیم ولی دستمان به جایی بند نبود.
یک روز سر یکی از پروژه هام بودم که پیامک تبلیغاتی برام اومد "مهاجرت به کانادا از طریق استان کبک در عرض شش ماه" بلافاصله زنگ زدم.شرایطش را پرسیدم.باید زبان فرانسه یاد میگرفتم.بالافاصله با "کتی" رفتیم کلاس فرانسه ثبت نام کردیم. وکیلمان گفته بود از معلم زبانتان بپرسید اگر می تونه قبل از شش ماه شما را در حد مصاحبه آماده کنه من مدارک را بفرستم چون قطعا زیر شش ماه مصاحبه خواهید داشت. اون زمان برای مصاحبه باید میرفتیم سفارت کانادا در دمشق. در این حین بین اوضاع سوریه بهم ریخت و سفارت کانادا تعطیل شد.فایل نامبر ما "اوایل سال 2012" اومد یعنی حدودا "بهمن 1390" ولی خبری از دعوت به مصاحبه نبود. تا یک سال و خرده ای به هیچ پرونده ای جواب ندادند . ما هم که علیرغم علاقه ای که به زبان زیبای فرانسه پیدا کرده بودیم ولی نمی توانستیم مدام سر کلاس برویم بعد از حدود یک سال و خرده ای کلاس را رها کردیم.
دوباره سرد شدیم و مایوس
یک نکته را باید یادآور بشم. "هیچ کس" نه خانواده ، نه فامیل و نه دوستان از برنامه رفتنمان هیچ اطلاعی نداشتند . فقط یکبار خانه دخترخاله ام دعوت بودیم دیدم کتابهای آموزشی فرانسه تو کتابخونشونه.پرسیدم کلاس فرانسه میری؟ گفت آره . گفتم به چه منظور؟ شوهر دخترخاله ام گفت همین جوری .
تعجب کردم و گفتم نکنه می خواید مهاجرت کنید به کبک ؟ اونها هم خندیدند و قضیه را لو دادند.
فقط ما رازدار هم بودیم.پرونده او نها از نظر سن و تحصیلات مشابه ما بودند.حتی زمان دریافت فایل نامبرمون دو سه ماه با هم فاصله داشت.
تا اینجا را داشته باشید تا پست بعد
خاطرات یک مهاجر گمنام...ما را در سایت خاطرات یک مهاجر گمنام دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 20